
همیشه می گن منتظر اینده باش خیلی وقته منتظرشم ولی نمیدونم کی وکجا میاد ولی انگار که همه دارن بهت دروغ میگن،مامانم همیشه بهم میگه همش منتظرم تا شما سروسامون بگیرین ولی من سری ندارم که سامانی بگیره،اخه تو کله ام هیچ نقشه ای ندارم وهیچ وقت نبوده که ارزویی داشته باشم،چرا اون روزا که میوه کالی بودم یه عالمه ارزو داشتم وروزامو با ارزوهام سر می کردم وشبا وقتی زیر اسمون پرستاره طاق باز می خوابیدم همشونو براروده شده می دیدم،ارزوهامو میگم،ولی حالا همه اونا رو فرموش کردم از وقتی که هم نوا با اوای کویر شدم،اصلا فکرشم نمی کردم که این همه از اون خاطره های بچگی هام دور بشم،وحالا این اینده منه که پر از تنهایی وتلخی وسکوت وحتی بعضی مواقع وحشت شده واینجا بود که فهمیدم اینده تو یعنی یک ثانیه یعنی الان یعنی همین الان،وتو هر نفسی که می کشی نسبت به نفس قبلی تو اینده تو حساب میشه،برای همین دیگه منتتظرش نموندم ولی این روزای اخری که تو کویرم بازم پرنده خیالم می خواد پرواز کنه وبره دنبال اینده ولی این بار یکی مانع پرواز این پرنده کوچلو شده وبالاشو گرفته ونمی زاره پرنده پرواز کنه.
No comments:
Post a Comment